تبليغاتX
خدایا هر نفسم بي حب زهرا اگر رفت برنگردد

خدایا هر نفسم بي حب زهرا اگر رفت برنگردد
از همه چیز - از همه جا 

محفل آريائي تان طلائي ، دلهايتان دريائي

شاديهايتان يلدائي ، مبارک باد اين شب اهورائي . . .

شب يلدا ، ميراث بزرگ ايران باستان بر تمام وبلاگي هاي عزيز مبارك باد


[ یکم دی 1390 ] [ 7:19 قبل از ظهر ] [ م.پ ]
اگر شما به تنهایی سفر می‌کنید و یا عادت دارید تنها با یک کوله پشتی با دوستانتان به جاده بزنید و سفر را آغاز کنید، اگر چه کاری بسیار جذاب و دلپذیر را انجام میدهید اما باید مواظب باشید تا از برخی شهرها دوری کنید.

 در ادامه لیستی از ۱۰ شهر خطرناک جهان ( با توجه به اطلاعاتی که از سایت‌های جنایی و آمارهای جهانی استخراج شده اند انتخاب گردیده اند) ارائه شده است. نکته جالب توجه این است که علیرغم هشدارهای جهانی خیلی از این شهرها از مکانهایی است که ایرانیان خیلی به آنها رفت و آمد می‌کنند.

۱٫بانکوک

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

تایلند مقام اول در جهان در زمینه فرآوری مواد افیونی را داراست. بانکوک مسیر اصلی ترانزیت مواد مخدر در جهان است. بر طبق آمار سال گذشته تنها در بانکوک ۲۰۰۰۰ فقره تجاوز، ۱۳۵۰۰ فقره سرقت و ۵۰۰۰۰ جنایت منجر به قتل انجام شد. تمام این عوامل دلایلی است تا علاوه بر قرار گرفتن بانکوک در لیست ۱۰ شهر خطرناک جهان شما را از رفتن به این شهر بر حذر بداریم.

۲٫گواتمالا

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

گواتمالا به جرآت فاسدترین دولت جهان را داراست. تمامی‌سران این کشور به طور غیر رسمی‌بزرگترین قاچاقچیان آمریکای شمالی هستند. این شرایط باعث شده تا گواتمالا بهشت قاچاقچیان مواد مخدر و باندهای تبهکاری جهان باشد. در پایتخت گواتمالا یعنی شهر گواتمالا این موارد به اوج خود رسیده اند بسیاری از توریست‌ها مورد سرقت مسلحانه همراه با تجاوز قرار می‌گیرند. به هرحال اگر به هردلیلی قصد سفر به این شهر را داشتید حتما یادتان باشد هیچگونه وسیله قیمتی به همراه نداشته باشید چون به قیمت جان شما تمام میشود.

۳٫بغداد

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

مهم نیست که شما چه کسی هستید، در بغداد شما امنیت جانی ندارید. بغداد شهری است که با جرم و جنایت و خونریزی عجین شده است. هر روز تعداد زیادی در بغداد مفقودالاثر می‌شوند.این موضوع از سال ۲۰۰۳ که آمریکا به افغانستان وارد شده علاوه بر جنایتهای سازمان یافته حملات تروریستی هم به نحو چشمگیری افزایش پیدا کرده است. القاعده و کردهای یاغی به همراه دیگر گروه‌های جنایتکار هر روز روزی خونین تر از روز گذشته می‌سازند. مین‌های کنار جاده ای و بمبگذاران انتحاری تنها بخشی از خطراتی است که شما را تهدید خواهد کرد.آدم ربایی و قتل‌های اتفاقی در این شهر موضوعی عادی است. تمام این موارد به همراه بی قانونی و فساد پلیس این شهر بغداد را به جهنمی‌واقعی تبدیل کرده است.(هنوزم دوست دارید برید بغداد)

۴٫ گروزنی

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

تعداد مافیای روسیه در این شهر بیش از پلیس این شهر است. این پلیس به هیچ وجه تحت سیطره دولت قرار ندارد و به طور غیر رسمی‌توسط مافیا کنترل می‌شود. هر ۲۰ دقیقه در این شهر یک جنایت رخ می‌دهد. به طور متوسط در هر روز ۸۵ نفر به قتل می‌رسند.فحشا و فروش مواد مخدر از شغل‌های معمول این شهر است. دزدی و تجاوز در این شهر به امری عادی تبدیل شده است و کسی بابت آنها شکایت نمی‌کند . چچن به معنای واقعی کلمه جهان سوم است. اگر می‌خواهید به چچن بروید بهتر است دوباره در این باره فکر کنید.

۵٫برزیل

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

اگر قصد سفر به برزیل را دارید مجددا در این باره فکر کنید. مهم نیست شما کجا باشید و یا چه زمانی از طول روز است، در هر مکانی ممکن است از شما زورگیری شود. به محض ورود به این شهر کتابچه ای به شما داده می‌شود که در آن تمهیداتی نظیر اینکه یه هیچ وجه هیچ چیز گرانبها همراه نداشته باشید درج شده است. در صورتی که چیزی از شما سرقت شود مسئولیت آن با شماست و نه پلیس.در ۳ سال گذشته جرم و جنایت در این شهر ۲ برابر شده اما آمار جدید نشان می‌دهد که اوضاع جرم و جنایت در این کشور رو به بهبودی است ولی تا آن زمان فاصله زیاد است. در این شهر مافیای مخدر شهری که به آنها پیرانهاس(Piranhas) نیز گفته می‌ شود مسئولیت بسیاری از جنایات را به عهده دارند. ۸۰۰۰ فقره قتل در سال گذشته در ریو انجام شده است.۲۰ فقره قتل در روز به طور حداقل دراین شهر انجام میگیرد.اکثر جنایات در حومه شهر انجام می‌شود ولی همچنان شما در هیچ کجا امنیت کامل ندارید.

۶٫بوگوتا

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

بوگوتا مرکز فرآوری و ترانزیت مواد مخدر در آمریکای مرکزی و حوزه کارائیب است. افراد در روز روشن مورد جنایت قرار میگیرند. اگر شبها در بوگوتا هوس بیرون رفتن کردید حتما وصیت نامه خود را بنویسید. این شهر از لحاظ جرم و جنایت یک قدم از تمام کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی پیش است. بهتر است در صورت امکان با خود اسلحه حمل کنید و پیش از رفتن به این شهر مقداری آموزش نظامی‌ببینید تا شاید از دزدی‌های مسلحانه جان سالم به در ببرید. من شخصا اگر به آمریکای جنوبی بروم هرگز به بوگوتا نخواهم رفت.

۷٫کیپ تاون

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

در سالهای گذشته نرخ دزدی و جنایت به نحو بی سابقه ای در این شهر رشد کرده است تنها دریکسال ۷۲۰۰۰ فقره تجاوز، ۲۰۰۰۰ فقره سرقت معمولی و ۱۴۰۰۰ هزار سرقت مسلحانه در این شهر گزارش شده است. به طور متوسط ۵۰ نفر در هر روز به قتل می‌رسند. این تعداد قتل تقریبا ۵۰ درصد قتل‌هایی است که در کل آفریقای جنوب انجام می‌شود. بحران اقتصادی و تنگدستی و گرسنگی عامل اصلی گسترش جنایات در این شهر است. اگر به هردلیلی به این شهر رفتید یادتان باشد هرگز شبها بیرون نروید.

۸٫موگادیشو

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

بسیار دشوار است که آماری علمی‌در خصوص جرم جنایت در این کشور به دست بیاید اما بر طبق تحقیقاتی که انجام شده این شهر در صدر لیست بسیاری از شهرهای جرم و جنایت خیز جهان قرار دارد. جرم و جنایت در این شهر به حدی است که دولت این کشور از خارجی‌ها درخواست عاجزانه کرده که تا حد امکان به این شهر سفر نکنند. موگادیشو یکی از تروریست پرورترین شهرهای دنیاست تعداد زیادی از تروریست‌های القاعده از این شهر بیرون آمده اند. جنایت امری عادی و روزمره در این شهر است. بسیاری از مردم فکر میکنند که دنیا باید به همین شکل باشد و این موضوع را طبیعی میدانند. خیابان‌ها در طول روز معمولا خالی است. هیچکس به درستی آمار قتل‌هایی که هر روز در این شهر انجام میشود را نمیداند اما بنا بر شواهد این آمار رقم غیر قابل باور ۳۷۰ نفر در روز است. تمام این عوامل موگادیشو را در صدر فهرست و جزو ۳ شهر پر خطر دنیا قرار داده است.

۹٫سیوداد خوارز

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

این شهر در مرز با آمریکا قرار دارد هر روز ۱۰۰۰۰۰ هزار فقره جنایت در این شهر انجام میشود ۱۲۰ نفر به طور متوسط کشته می‌شوند. این شهر صحنه درگیری هر روزه گروه‌های مافیایی قاچاق مواد مخدر است. ۵۰ درصد مردم این شهر معتاد هستند و به همین میزان این شهر بار جنایات کل کشور مکزیک را به دوش دارد. خواهش می‌کنم، هرگز به این شهر نروید.

۱۰٫شهر کاراکاس

سفر به این 10 شهر خطرناک جهان ممنوع !+ تصویر - www.taknaz.ir

آمریکای لاتین، همانگونه که از آمار پیداست خطرناکترین جای دنیاست. اگر شما عبارت خطرناکترین شهر‌های دنیا را در اینترنت جستجو کنید به طور حتم از ۳۰ شهر اول ۲۰ شهر به این منطقه تعلق دارند. آمریکای مرکزی به طور کامل در قبضه گروه‌های قاچاقچی مواد مخدر است. با تمام این گفته‌ها باید گفت شهر کاراکاس پایتخت ونزوئلا جنایت خیزترین شهرکره زمین است. در هر دقیقه در این شهر ۱۳۷ فقره جنایت ۵۳۷ فقره سرقت گزارش می‌شود. تمام افراد این شهر یک و نیم میلیون نفری به طور متوسط در طول زندگی شان ۵ بار مورد یکی از انواع جرم و جنایت قرار میگیرند. به ۸۰ درصد زنان این شهر حداقل یکبار تجاوز شده است. تمام این موارد کاراکاس را پایتخت جنایی جهان کرده است. ونزوئلا بزرگترین تولید کننده کوکائین جهان است و کاراکاس بزرگترین مرکز فرآوری کوکائین در ونزوئلاست. اگر شما قصد بازدید از کاراکاس را دارید بهتر است عضو یک گروه گانگستری باشید تا شاید بتوانید زنده بمانید.

[ یکم دی 1390 ] [ 7:5 قبل از ظهر ] [ م.پ ]

http://www.mashreghnews.ir/Images/News/Smal_Pic/21-10-1389/IMAGE634303377029648750.jpg

در سال ۱۲۶۴ هجری قمری، یعنی درست در حدود ۱۶۸ سال پیش نخستین برنامه‌ دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیرکبیر آغاز شد.چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند! فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود! امیرکبیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند.

اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند.در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

امیر به جسد کودک نگریست و آن گاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از این که فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم.

امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.

میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آن چنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید.

امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند …!

[ یکم دی 1390 ] [ 6:57 قبل از ظهر ] [ م.پ ]

 به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم …

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود …

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم …

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم …!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا .

جمله نهایی : عیب کار اینجاست که من ” آنچه هستم ” را با ” آنچه باید باشم ” اشتباه می کنم ، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم . /

                                       "زنده یاد احمد شاملو"

[ بیست و نهم تیر 1390 ] [ 7:20 قبل از ظهر ] [ م.پ ]

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد  

سارابه سین سفره مان ایمان ندارد
 
 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
 
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
 
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد

---------------------------

باتشكر از عادل عزيزم در وبلاگ روزنه.

[ نوزدهم تیر 1390 ] [ 7:10 بعد از ظهر ] [ م.پ ]

این گل در مکزیک می روید.
۲ متر ارتفاع و ۴۰ کیلوگرم وزن دارد.
این گل هر ۴۰ سال فقط سه روز گل می دهد
بسیاری از کارشناسان معتقدند باید این گل را هشتمین عجایب دنیا نامید .

http://www.redlink1.com/mydocs/group/118/02.jpg

http://www.redlink1.com/mydocs/group/118/03.jpg


    [ شانزدهم تیر 1390 ] [ 10:14 بعد از ظهر ] [ م.پ ]
    سلام من از بابت تاخیرم ازهمه ی دوستان عزیزم  معذرت میخواهم ظرف ۲۴ ساعت اینده انشاالله آب خواهم بود.
    [ پانزدهم تیر 1390 ] [ 7:15 بعد از ظهر ] [ م.پ ]

     می‎خواهم توسلّ پیدا کنم و یک وقاحت تاریخی را برایتان بگویم. این یک وقاحت تاریخی در تاریخ اسلام است! ایّام، ایّام فاطمیّه است. به ذهنم آمد که بنشینیم و آن وقایع را تصویر کنیم، ببینیم چه چیزی از کار در می‎آید؟ جوانی پدرش را از دست داده است، بنابر بعضی از نقل‎ها جنازه پدرش هنوز روی زمین است. این خانم جوان، حامله هم هست. بنابر بعضی از نقل‎ها بچه‎هایش هم آنجا حضور دارند. ببینید وقاحت و بی شرمی چه قدر است! شما می‎توانید تصویر کنید که بیایند در خانه‎اش را آتش بزنند ؟!
    به این هم اکتفا نکنند، آن جور که در روایت دیدم خود زهرا(سلام‎الله‎علیها) نقل می‎کند: «وَ رَكَلَ الْبَابَ بِرِجْلِهِ» می‎گوید: چنان لگدی به این در نیم سوخته زد، «فَرَدَّهُ عَلَيَّ» این در را انداخت روی من «وَ أَنَا حَامِلٌ» من باردار بودم. آتش زبانه می‎کشید، صورت من را می‎سوزاند. امّا رها نکرد؛ «فَضَرَبَنِي بِيَدِهِ» چنان سیلی به صورت من زد «حَتَّى انْتَثَرَ قُرْطِي مِنْ أُذُنِي» بی‎حیایی را ببین! می‎گوید چنان سیلی زد که گوشواره‎هایم پاره شد.

    همین که دست قلم در دوات می لرزد

    به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

    نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

    اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

    «هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»

    بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

    مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

    که در نگاه تو آب حیات می لرزد

    تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن

    که آیه آیه تن محکمات می لرزد

    کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

    و روی گونهء او خاطرات می لرزد

    غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

    میان مشک سواری فرات می لرزد

    سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه

    که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد.

     

    باتشکر از آقا مجتبی.

    [ بیست و هشتم فروردین 1390 ] [ 10:38 قبل از ظهر ] [ م.پ ]
    از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمندتر هم هست؟
    در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن کی؟
    در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه‌ی طراحی مایکروسافت رو توی ذهنم پی ریزی می‌کردم، در فرودگاهی در نیویورک قبل از پرواز، چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، 
    دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسربچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من رو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.
    گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.
    سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت، گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی. هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
    پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم.
    به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که میگم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه.
    زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم.
    گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت رو پیدا کنید. یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
    ازش پرسیدم من رو میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
    سالها پیش زمانی که تو پسربچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم.
    گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود.
    گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم.
    گفت که چطوری؟
    گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم.
    (خود بیل گیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
    پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
    گفتم هرچی که بخوای.
    گفت هر چی بخوام؟
    گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم.
    من به 50 کشور آفریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم.
    گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی.
    پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
    پسره سیاه پوست گفت که: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه.
    بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله سیاه پوست.
    [ بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 12:23 بعد از ظهر ] [ م.پ ]
    اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و السّر المستودع فیها به عدد ما احاط به علمک
    ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) راپیشاپیش به محضر آقا امام زمان عجل الله و دوستان عزیزمان و تمام مسلمین جهان تسلیت عرض میکنم. التماس دعا.

     

    خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست..

    خواستم بگویم: که فاطمه دختر محمد است، دیدم که فاطمه نیست..

    خواستم بگویم: که فاطمه همسر علی است، دیدم که فاطمه نیست..

    خواستم بگویم: که فاطمه مادر حسین است، دیدم که فاطمه نیست..

    خواستم بگویم: که فاطمه مادر زینب است، باز دیدم که فاطمه نیست..

    نه!! این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست..

    «فاطمه، فاطمه است»

    [ بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 11:41 قبل از ظهر ] [ م.پ ]

    زنگ انشاء بود.

    معلم از پسرك خواست كه بيايد و انشايش را كه موضوعش علم بهتر است يا ثروت بخواند.

    پسرك گفت ننوشتم.

    بعد كتك خوردن توسط خط كش چوبي با دستان قرمز و باد كرده در گوشه كلاس زير لب گفت ثروت بهتر است اينگونه ميتوانستم دفتري بخرم و انشا بنويسم.

     


    مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

     مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

    به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

    هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

    لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

    لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

    کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

    و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

    ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
    حرکت می‌کنند.
    زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

    باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

    او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

    باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

    زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

    پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

    مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

    امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!
    [ بیست و پنجم فروردین 1390 ] [ 11:1 قبل از ظهر ] [ م.پ ]

    My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

    مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

    She cooked for students & teachers to support the family.

    اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

    There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

    يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

    I was so embarrassed. How could she do this to me?

     خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

    I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

     به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

    The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

    روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره

    I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

    فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...

    So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

    روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟

    My mom did not respond...

    اون هيچ جوابي نداد....

    I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

     حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .

    I was oblivious to her feelings.

    احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

    I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

    دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

    So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

     سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

    Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

    اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

    I was happy with my life, my kids and the comforts

     از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

    Then one day, my mother came to visit me.

    تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

    She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

    اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

    When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

    وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر

    I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

     سرش داد زدم  ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!"  گم شو از اينجا! همين حالا

    And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

    اون به آرامي جواب داد : " اوه   خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپديد شد .

    One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

    يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه

    So I lied to my wife that I was going on a business trip.

     ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

    After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

    بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

    My neighbors said that she is died.

    همسايه ها گفتن كه اون مرده

    I did not shed a single tear.

    ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

    They handed me a letter that she had wanted me to have.

    اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

    "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

     اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

    I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

     خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

    But I may not be able to even get out of bed to see you.

     ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

    I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

    وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

    You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

    آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي

    As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

    به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

    So I gave you mine.

    بنابراين چشم خودم رو دادم به تو

    I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

    براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

    With my love to you,

    با همه عشق و علاقه من به تو...
    [ بیست و پنجم فروردین 1390 ] [ 10:51 قبل از ظهر ] [ م.پ ]
    نامهاي عجيب دختران و پسران ايراني در ثبت احوال

    نام هاي عجيب دختر  ايراني در ثبت احوال!
    برخي از اين نامها:

    دانه انار،خامه،خيمه،موچول،منگنه،ماست خانم

    نام هاي عجيب پسر يراني درثبت احوال!

    باقالي،به به،راكت،سيبيل،كلاغ،كهير،نمك،موش كور و….

    [ بیست و پنجم فروردین 1390 ] [ 10:41 قبل از ظهر ] [ م.پ ]
     
    پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

    دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

    وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

    می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

    گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

    كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

    [ بیست و سوم فروردین 1390 ] [ 12:10 بعد از ظهر ] [ م.پ ]

    غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

    زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت.

    پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم. هوا داشت کم کم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن".

    در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!

    زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟ زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم در ماشین را باز کنم. مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.

    زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"
    سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.

    مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."

     خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای! زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

    [ پنجم فروردین 1390 ] [ 4:55 بعد از ظهر ] [ م.پ ]

    حافظ:

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را           به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را.

    صائب تبریزی:

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را           به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

    هرآنکس  چیز میبخشد ز مال خویش می بخشد     نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را.

    شهریار:

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را              به خال هندویش بخشم تمام روح اجزارا

    هرآنکس که چیز میبخشد بسان مرد میبخشد     نه چون صائب که میبخشد سر و دست و تن پا را

    سر و دست و تن پا رابه خاک گور میبخشند           نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را.

    محمد عیار زاده:

    اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را              خوشا بر حال خوشبختش بدست اورد دنیا را

    نه جان و روح میبخشم نه املاک بخارارا مگر  بنگاه املاکم؟        چه معنی دارد این کارا؟

    و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلا       که با جرّاحی صورت عمل کردند خالها را

    نه حافظ داد املاکی نه صائب دست و پاهارا        فقط میخواستند اینها بگیرن وقت ماها را.

    [ سوم فروردین 1390 ] [ 9:34 قبل از ظهر ] [ م.پ ]
    سکوی مقابل فرش فروشی پاتوق من و دوستانم بود ... خاطرات شیرین آن روزها را فراموش نمی کنم

    غروب یکی از روزها دختر کوچکی مقابل سکو زمین خورد ، به سرعت او را بلند کردم و برای اینکه جلوی

    گریه اش را بگیرم به او یک آدامس دادم ... از آن روز به بعد گاهی برای گرفتن آدامس نزد من می آمد ...

    چند روز پیش پس از سالها بر حسب اتفاق از آنجا گذشتم ، به یاد خاطرات گذشته به سکو خیره شدم

    که صدای دختر جوانی مرا به خود آورد : آقا هنوز آدامس داری ؟!

    ...................................................................................

    دختری در یک خانواده فقیر ...هرچه پول داشت را خرج یک جعبه و یک کاغذ کادو کرد و آنرا به پدرش هدیه کرد ... پدر جعبه را باز کرد ..خالی بود...با عصبانیت بر دخترش فریاد زد :مگه تو نمیدونی وقتی به کسی کادو میدن باید یه چیزی توش باشه؟..... دختر با چشمانی اشکبار گفت : ولی پدر من برای تو در این کادو هزاران بوسه گذاشته ام ......... و این دفعه پدر بود که اشک می ریخت. 
    ....................................................................................
    دو مرد بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند :-یادته؟ سال آخر دبیرستان !چه کتکی از بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم ،نمی دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترک تحصیل کنم ... دیگری هم در حال خنده گفت : گذشته ها گذشته! ولی خودمونیم ها !عجب جزوه ای بود!

    در ایستگاه بعدی یکی از در جلویی و دیگری از در عقب با کلی خشم پیاده شدند ...

    ...................................................................................

    دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
    آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
    دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
    چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
    ....................................................................................
    عینک نمی زد که نگن عینکیه .  یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند . 
    [ سوم فروردین 1390 ] [ 7:50 قبل از ظهر ] [ م.پ ]

     

    یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز خرگوشی بیرون لانه اش نشسته بود و با جدیت مشغول تایپ مطلبی با ماشین تحریر بود. روباهی که از آن حدود رد میشد توجهش را جلب کرد

    -         هی گوش دراز... داری چی کار میکنی؟

    -         ها؟... پایان نامه مینویسم.

    -         چه بامزه! موضوعش چیه؟

    -         راستش دارم در مورد اینکه خرگوشها چه طور روباه رو میخورن تحقیقی انجام میدم.

    -         مسخره است... هر احمقی میدونه که خرگوشا روباه ها رو نمیخورن یعنی نمی تونن بخورن.

    -         جدی؟! با من بیا تو خونه تا بهت نشون بدم.

    هردو وارد لانه خرگوش می شوند.. پنج دقیقه بعد خرگوش درحالیکه مشغول خلال کردن دندانش با یک استخوان روباه است از لانه اش خارج میشود و دوباره مشغول تایپ می شود. چند دقیقه بعد گرگی از آنجا رد میشود.

    -         هی! داری چی کار میکنی؟

    -         روی تزم کار میکنم.

    -         هاها... چه با نمک... تزت در مورد چیه؟... انواع هویج؟

    -         نه. درباره اینه که خرگوشا چه طور گرگا رو میخورن.

    -         عجب پایان نامه چرندی... کدوم احمقی پروپوزال تورو قبول کرده... حتی این مگس هم میدونه که خرگوش نمی تونه گرگ بخوره

    -         جدی؟... امتحانش مجانیه... بیا تو خونه تا بهت نشون بدم

    هردو وارد لانه خرگوش می شوند و درست مثل صحنه قبلی خرگوش درحالیکه مشغول لیس زدن استخوان گرگ است خارج میشود.

    صحنه غافلگیرکننده:

    یک شیر درنده که از شانس خرگوش فقط علاقه به گوشت روباه و گرگ دارد داخل غار لمیده و خرگوش با خیال راحت در گوشه دیگری روی موضوع پایان نامه اش کار میکند.

    نتیجه گیری اخلاقی:

    مهم نیست که موضوع پایان نامه تو چقدر احمقانه است، مهم این است که
    استاد راهنمای تو کیست.

    [ یکم فروردین 1390 ] [ 8:18 قبل از ظهر ] [ م.پ ]
    [ بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 9:23 بعد از ظهر ] [ م.پ ]

    امسال هم سالمان بی تو تحویل می شود ، آقا

    گویا زمان برای ظهورت بخیل می شود ، آقا

    با خواندن دعای قلوب والابصار

    زنگار قلبمان جمیل می شود ، آقا

    تمام روزهای سالمان تکراریست ، شرمنده !!!

    مگر عیدمان بی تو تعطیل می شود ، آقا           

        و         ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    [ بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 3:36 بعد از ظهر ] [ م.پ ]
    .: Weblog Themes By WeblogSkin :.
    درباره وبلاگ

    در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است.
    شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است . درد من حصار برکه نیست، درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهن شان خطور نکرده است .باعرض تبريك به مناسبت فرا رسیدن اعيادشعبانيه به همه شما همراهان عزیز. دراين وبلاگ سعی کرده ام برخي از مطالب زیبا و جذاب که شاید برای اولین بار است که میبینید به رشته تحریر دراورم لطفابا نظرات خود مرا در هرچه بهتر شدن این وبلاگ راهنمايي نماييد.پروردگارا . تو را سپاس ميگوييم كه به ما روان و خرد پاك دادي تا با انديشه و گفتار و كردار نيك شادماني و آسايش و مهرورزي را در جهان بگسترانيم .( زرتشت پيامبر ).مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند. مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند، دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان دراز ، و آینده تان روشن تر از امروز باد، این آرزوی من است .
    ( كوروش آريايي بزرگ پادشاه عادل ) .
    امکانات وب
    
    بک لینک